زمان!
فوریه 8, 2010
برگشتم از سفر، سفري كه روحيه ام را قرار بود عوض كند و شايد كرد. البته همين اول برگشتمان از سفر، يك چيزي ديدم كه حالم را اساسي گرفت(كه حالا بعدا عرض ميكنم!)
به هر حال، جاي دوستان خالي بود. تغييرات شگرفي هم در اين مدت در بلاگستان افتاد كه اصلا در انتظار ما نبود. همش 7-8 روز نبودم!
مهمترين دستاورد سفر، بازگشت روحيهي از دست رفتهمان بود كه بهتر شد.خدا بخير كند ولي ماجراي جديدمان را ![]()
![]()
گريه!
ژانویه 26, 2010
ديشب يكي از دوستان آرزوي بارون كرد.
خدا خيلي دوسش داره. آسمون داره گريه ميكنه!
سفر
ژانویه 26, 2010
اين چند وقته حتما متوجه شديد حال خوشي ندارم٬ سنگيني ترم و درسها و اتفاقات عجيب غريب ديگه٬ باعث تضعيف روحيه شد.
به هر حال٬ براي بازيابي روحيه از دست رفته٬ يه چند روزي ميرم سفر و نيستم. حلالم كنيد.
به جاده ها و ريل و هواپيماي اين مملكتم كه اعتباري نيست٬ معلوم نيست دوباره منو ببينين. به هر حال دعا كنيد سالم برسم.
مچكرم!
نام كوچك من
ژانویه 24, 2010
مدتها٬ دلم ميخواست يك نوشتهي طولاني كامل در مورد اينكه آدمها چطور منو صدا ميزنن و چه تاثيري روي من داره٬ بنويسم. اما امروز تو ريدر اينو خوندم و راحت شدم از نوشتن يك متن طولاني :
“شما ميدانيد من چقدر دقت ميكنم به اينكه آدمها چهطور صدايم ميزنند؟ و ميدانيد آدمها چهقدر كم من را با اسم كوچكم صدا ميزنند؟ و ميدانيد من چقدر آدمهايي كه من را با اسم كوچكم صدا ميزنند دوست دارم؟ و ميدانيد اين چهقدر مهم است كه آدمها تو را چهطور صدا بزنند؟
اگر روزي دوست جديدي داشتم، اگر زماني ديديد و فهميديد كه دل من جايي پيش چشم كسي افتاده، بياييد و مهرباني كنيد و به او يادآوري كنيد كه مرا با اسم كوچكم صدا بزند.”
عمران صلاحي هم ميگه:
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!
البته خوشحالتر ميشم اگه بجاي “مجتبي” من رو “مُجي” صدا بزنن. ( البته فقط برخي از دوستان ِ صميمي با كسب اجازه قبلي)
